تبليغاتX
زمزمه کوتاه برگ های صنوبر
سخنی از دل
از امروز اینجا هستم :http://arash1360.mihanblog.com

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1384ساعت 2:51  توسط آزاده | 
گاو غمگین بود،

دلش هوای علفزار را داشت.

چرا باید در طویله می ماند؟

خاموش و سیاه ،

                       زیر نور کمرنگ ماه

                                              که تنها از شکاف باریکی پیدا بود،

به یاد جنبنده ای افتاد که میان زباله ها دنبال غذا می گشت!

به یاد زنی که خود را می فروخت تا کمی گوشت گاو بخرد !

و به یاد بوی بد لجنزار شهوت که با بوی پهنش آمیخته بود !

او تنها سری تکان داد و یونجه های بغض کرده را بلعید .

و آهی را از سوراخ بزرگ بینی اش بیرون داد!

حالا دیگر غمگین تر شده بود!

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم شهریور 1384ساعت 23:44  توسط آزاده | 
عید بزرگ مبعث بر شما مبارک و میمون باد .

دو سخن از حضرت محمد (ص):

ـ به زیارت دوستان خود کمتر رو تا دوستی میانه تو و ایشان فزونی گیرد.

-بیچاره آدمیزاده شکمی دارد که می گوید : مرا پر کن و گرنه رسوایت کنم . چون پر شد می گوید خالی کن وگرنه آبرویت را به باد دهم . بینوا همیشه میان دو خطر رسوایی بسر می برد.

    

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم شهریور 1384ساعت 14:27  توسط آزاده | 
 

اگر به کوه می روی ،در خلوت شبهای تنهایت ،به آسمان بالای سرت نگاه کن .

به چشم آن ستاره چشم بدوز و برای ماه ، یادگار شبهای عاشقی مان ، آواز بخوان!

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم شهریور 1384ساعت 15:28  توسط آزاده | 

دیگر واژه عشق دلش را نلرزاند .

دیگر دلش حرفها را باور نداشتند .

آن شب دلش گرفته بود.

دلش خیلی گرفته بود ،دلش شکسته بود.

هیچکس نمی دانست.

ابر آمد و بر رویش گریست.

ستاره به او لبخند زد.

ماه برایش لالایی خواند .

اما او همچنان به دوردستها خیره مانده بود ...

و گاهی اشکی از گوشه اچشمش ، از روی انحنای گونه زردش سر می خورد و می افتاد.

از پنجره به افقهای دور می نگریست. 

به عمق تاریک شب که یکپارچه بر لباسش پولک نقره دوخته بود.

به اینکه روزی کسی بود که برایش میترانامه می خواند.

او منتظر بود .

منتظر شنیدن گرمای صدایی که سرمای وجودش را تسکین بخشد.

و می ترسید از رسیدن به آن انتهایی که می نگریست .

که نکند که تنها ،

که تنها بماند.

که نکند که از سرما ،

که از سرما یخ بزند.

آه... که چقدر آدمکها بد بودند!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم شهریور 1384ساعت 11:37  توسط آزاده | 

ریخته سرخ غروب
جابجا بر سر سنگ.
كوه خاموش است.
مي خروشد رود.
مانده در دامن دشت
خرمني رنگ كبود.

سايه آميخته با سايه.
سنگ با سنگ گرفته پيوند.
روز فرسوده به ره مي گذرد.
جلوه گر آمده در چشمانش
نقش اندوه پي يك لبخند.

جغد بر كنگره ها مي خواند.
لاشخورها، سنگين،
از هوا، تك تك ، آيند فرود:
لاشه اي مانده به دشت
كنده منقار ز جا چشمانش،
زير پيشاني او
مانده دو گود كبود.

تيرگي مي آيد
دشت مي گيرد آرام.
قصه رنگي روز
مي رود رو به تمام.

شاخه ها پژمرده است.
سنگ ها افسرده است.
رود مي نالد.
جغد مي خواند.
غم بياويخته با رنگ غروب.
مي تراود ز لبم قصه سرد:
دلم افسرده در اين تنگ غروب.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم شهریور 1384ساعت 23:40  توسط آزاده | 

   

     آن که می گوید دوستت می دارم

     خنیاگر غمگینی است که آوازش را

    از دست داده است .

    ای کاش عشق را زبان سخن بود!

 

    آن که میگوید دوستت می دارم

   دل اندوهگین شبی است که

   مهتابش را می جوید.

   ای کاش عشق را زبان سخن بود!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم شهریور 1384ساعت 2:15  توسط آزاده | 

صدایت همچون نغمه بلبلی عاشق ،بهترین کلام عشق را می خواند .

نگاهت همچون دریای بیکران ،زیباترین امواج احساس را نثارم می کند.

و افکارت چون پرستویی زیبا ،در ژرفای آبی آسمان مهر به پرواز در می آید.

                                                            دوستت دارم ای عاشق!

                                                            جانم نثار این عشق جاوید باد!

+ نوشته شده در  جمعه چهارم شهریور 1384ساعت 20:0  توسط آزاده | 

خنده بهترین اسلحه جنگ با زندگی است( آناتول فرانس)

 

 

زندگی شما وقتی شیرین می شود که پندارتان -کردارتان و گفتارتان نیک باشد. ( زرتشت)

 

 

 

پیروزی حق کسانی است که از شکستهای خود درس گرفته اند. (فرانسیس بیکن)

                   

 

 

 سعادتمند کسی است که به مشکلات زندگی بخندد.(شکسپیر)

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم شهریور 1384ساعت 1:32  توسط آزاده | 

پر کن پیاله را

 کین آب آتشین

 دیری است ره  به حال خرابم نمی برد!

 

این جام ها که در پی هم می شود تهی

دریای آتش است که ریزم به کام خویش

گرداب آب می رباید و آبم نمی برد!

 

من با سمند سرکش و جادویی شراب

تا بیکران عالم پندار رفته ام

تا دشت پرستاره اندیشه های گرم

تا مرز ناشناخته مرگ و زندگی

تا کوچه باغ خاطره های گریز پا

تا شهر یاد ها ....

دیگر شراب هم

جز تا کنار بستر خوابم نمی برد!

 

هان ای عقاب عشق

از اوج قله های مه آلود دوردست

پرواز کن به دشت غم انگیز عمر من

آنجا ببر مرا که شرابم نمی برد !

آن بی ستاره ام که عقابم نمی برد!

 

در راه زندگی

با اینهمه تلاش وتمنا و تشنگی

با اینکه ناله می کنم از دل که...آب آب...

دیگر فریب هم به سرابم نمی برد!

 

پر کن پیاله را...

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم شهریور 1384ساعت 1:14  توسط آزاده | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
و ثانیه ها چون همیشه شتابان درگذر از ما میخندند بیهوده!
دیگر اهمیتی نمیدهم که این لحظه برایم چه ارمغانی آورده!
یا کدامین فرصتم را از من ربوده !
تنها به ثانیه آخر می اندیشم که آخرین نفس بر سنگفرش کدامین موجکوب خواهد شکست !!!

نوشته های پیشین
شهریور 1384
مرداد 1384
پیوندها
مقالات فیزیک اخبار فیزیک
و خدایی که در این نزدیکیست
آفتاب و ذره
زمستان 58 نوحه سرای عزای اندیشه نسل سوم
سهراب سپهری
جامعه مجازی ایرانیان-کلوب دات کام
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM